استخوانی در گلو

(دیدگاه کاربر 5)
ویژگی‌های محصول
  • تولید کننده: انتشارات بیکران دانش

۷۹۰,۰۰۰ریال

۳۷۸ صفحه – رقعی(شومیز) – چاپ ۱ – ۱۰۰۰ نسخه  ISBN: ۹۷۸-۶۰۰-۸۳۵۶-۴۶۲

زبان کتاب:فارسی  محل نشر:تهران – تهران

دانلود نسخه الکترونیکی 

تحویل اکسپرس
7 روز ضمانت بازگشت
ضمانت اصل بودن

توضیحات

بابا خودش را توی کت اش می پیچد:
_ هر وقت پاییز میشه، این هوای سرد بازم آلرژی من و تشدید می کنه.
مسعود به ما نزدیک می شود:
_ از پاییز متنفّرم!

فکر می کنم پاییز برای اهلش پاییز است. بعضی آدم ها هستند از پاییز می گریزند. نه تاب عطسه دارند نه تابِ سرفه. می روند تا در بغلِ شومینه چای داغ بنوشند. از قدم زدن روی برگ های زرد و خشک ناپرهیزی می کنند. پاییز برای آن ها فقط روزهای اجباری است که باید سپری شوند. پاییز وقتی پاییز است که کسی باشد تا پا به پای تو قدم بزند و نفس بکشد و دلتنگی کند. انگار شوریدگی دل ها در خش خشِ برگ هایشان زیر پای عابران جا می ماند. وقتی پاییز باشد؛ بعضی حرف ها را روی بخار شیشه هم می توان نوشت. حتّی اگر محو شوند امّا باقی می مانند. مثلِ دوستت دارم.
بابا سرش را پایین می اندازد. مسعود هم دو انگشتش را توی مردمک چشم هایش فرو کرده و قطره اشکی که فرود آمده را پاک می کند. من چقدر احمق هستم. بابا چرا پاییز را دوست ندارد؟ مسعود چرا از پاییز متنفّر است؟ آخ مادر…چرا توی پاییز مه آلود رفتی؟

***

مسعود برادرم دماغش خر خر می کرد. بالاخره پُلیپ اش را عمل کرد. مسعود آن روز کمی تب و لرز داشت. پدر مانده بود خانه تا حواسش به مسعود باشد. مادر هم تنهایی رفته بود شیمی درمانی. اوّلین روزی نبود که تنهایی می رفت. جلسه های قبلی هم تنهایی رفته بود. دلش نمی خواست با دیدنِ آن همه سروم و بیمار و بوی دارو، حالِ ما را خراب کند. خیلی اصرار می کردیم تا با او برویم، خودش اجازه نمی داد. می گفت دلش می خواهد تنهایی برود. آخرش سوار ماشین شد و توی هوای مه آلود پاییزی، تنهایی رفت زیر چرخ های لاستیک های ماشین وراکرز سفید رنگ. لعنت به هر چه وراکرز است. لعنت به هر چه هوای مه آلود است. مغزم دارد سوت می کشد. هر بار که یادم می افتد قلبم درد می گیرد.

توضیحات تکمیلی

وزن 0.75 kg
ابعاد 20 × 15 cm
تولید کننده

انتشارات بیکران دانش

5 دیدگاه برای استخوانی در گلو

  1. الی پاسخ

    وای عالیه گریه ام گرفت

  2. ن پاسخ

    عالی

  3. سارا پاسخ

    وای چقدر غم انگیز. محو خوندنش بودم. یهو اشکم جمع شد توی چشمام.

  4. مرجان پاسخ

    برشی از کتاب که خوشم اومد؛ آدم یک عمر تنهایی سر می کند. تنهایی غذا می خورد، تنهایی کار می کند، می خندد، راه می رود، می خوابد، هیچ اندوهی را حس نمی کند. ولی فقط کافی است یک بار با کسی حالش خوب شود. دیگر نمی تواند مقابلِ دلش بایستد. حتّی یک لقمه ی نان خفه اش می کند. انگار بیخِ سقِ دهانش یک تاول ریز زده و طعم تلخ و خشک و مُر مزه ای را به گلویش می اندازد. هر گونه نُص صریح و آشکار دلش را می سوزاند. تنهایی و خلا به سراغش می آید. چیزی شبیه یک نیروی مخرب درونی او را ویران می کند. دیگر تنهایی سر کردن را بلد نیست. آن آدم قصّه اش تمام است. تمام. من نمی خواهم قصّه ام تمام شود. تنها زندگی کردن را بلد بودم. نمی دانم چرا یکدفعه همه چیز عوض شد.

  5. مرجان پاسخ

    من به این قسمت کتاب که رسیدم گریه ام گرفت… دوست داشتم به اشتراک بذارم…
    بابا تمام برنامه هایش را از قبل ریخته. گلاب و شیرینی و دسته گل هم خریده. می خواهد مرا با سنگ قبر مادرم رو به رو کند. با چیزی که هیچوقت نخواسته ام باورش کنم. عضلاتم منقبض می شود. درد عجیبی در قفسه ی سینه ام می پیچد و قلبم تیر می کشد. قبر مادر را می بینم و سوزش بی امان قلبم بیش تر می شود. بغضی که سال هاست ته گلویم لانه کرده می ترکد‌. سرم را می چسبانم به سنگ قبر. جوی باریکی از آب شورروی سنگ می نشیند. بابا آرام و بی صدا کنارم می نشیند و هیچ حرفی نمی زند. حتی اشک هم نمی ریزد. دلم می گیرد. انگار اوّلین بار است که پس از رفتنش به شدّت دل تنگ شده ام. دلم خالی می شود. از کنار قبر بلند می شوم و بابا را تنها می گذارم تا با سنگِ صبورش حرف هایش را بزند. در سایه ی درختی می نشینم و از دور بابا را می بینم که سرش را روی سنگ فشرده و قطرات اشکی از گوشه ی چشمش می لغزند روی سنگ. دلم پُر از درد می شود. درد من چیزی نیست که بتوان با نسخه آن را درمان کرد. پیشانی ام خراش برنداشته است که آن را بخیّه بزنم. معده ام رفلاکس ندارد که رانیتیدین و داروی معده بخورم‌. دستم نشکسته است که آن را گچ بگیرم. پایم ترک برنداشته است که آتل بندی اش کنم. درد من جمسی نیست. چیزی است ماورای روح و احساسم‌. چیزی است که تمام مرا در برگرفته و هیچ نسخه ای نمی شود برای آن پیچید.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *